مینویسم با تموم وجودم با اشک های روی گونه هام با تموم دلتنگی هام با تموم غصه هام
ای کاش میشید یکی حرفامو بفهمه یکی درکم کنه چرا باید همیشه تنها بمونم شاید این تقدیر منه شاید این حق منه
شاید شاید شاید .....
چرا اونکی دوس داری خیال میکنه همش ی بازی فقط ی بازی شاید تقصیر خودمه شاید تو رویاهام هستم
امشب با تموم شبام فرق میکنه ی حس غریبی دارم ی حس ناامیدی .......
منکه همش خیال میکردم هیچ وقت کسی نمیتونه دلمو اسیر خودش کنه همش میگفتم عشق فقط ی کشکه
منکه اینقدر غرور داشتم که هیچ کس اشکامو ندید واسه هیچی اشک نریختم ولی یکی که عاشقشم دوسش داشتم
واقا عشقم بود از انتظارش شب و روز نداشتم فقط یبار دوس داشتم بهم بگه دوستت دارم .......
امشب اشک ریختم گونه هام خیس شد باورش برام سخته
هی خدا تو چه کردی با دلم امشب حالم بده
من دوستت دارم .............. در پناه ایزد یکتا
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمیدونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمیتونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما میتونم بهت ثابت کنم
- ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جوابهای پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامهای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادنها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه میتونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمیتونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل میخواد؟ نه! معلومه کهنه! پس من هنوز هم عاشقتم.»

تنهاییِ

چـــه تلخــــــ استـــــــ …
یـــاد آوری ...
ســــرآغـــاز عشقـــــــی کـــه
گمـــــان مــــــی رفتــــــــ
جـــــاودانه باشـــــــــــد …
دیـــگر تنهاییـــم را بـــا کســـی قسمتـــ نخواهـــم کـــرد ...
یکـــ بـــار قسمتـــ کـــردم چندیـــن بـــرابـــر شـــد
بـــرگرد تـــا دوبـــاره حـــس کنـــم ، تـــو دنیـــا یکـــی رو دارم ...
گـــــاهــــی
دلـــم بـــرای زمــــانی
کــه نـــمی شناختمتــــ تنگـــ می شـــود

رفتـــــــــی...
در فصلــــی که تنهــا امیــــــــــــــدم خـــــدا بـود
و ترانــه و تـــــ ــــو
تــو که گمـــان می کــردم از تبــار آسمــــــــانـی
و دلتنگـــــــــی هـایم را در می یــــابـی
تــو که گمــان می کــردم ســـــ ـــــاده ای
و سادگـــی ام را بـــــاور
ولـــی افســــوس که حتـی نمی خواستــــی
هـــم قســـ ــــم بــاشی
افســـوس رفتـــی...
ســـاده ، ســاده مثـل دلتنگــــی هـای مـــ ـــــــن
و حتـی ســاده مثـل سادگــــــــــی هـایم
مــــن مــــاندم و یـک عمـــر خاطــــره
و حتـی بــــاور نکـردم ایـن بریــــــــــــدن را
کـاش کمـــی از آنچـه که در بــــــــــاورم بـودی
در بــــــــــــــــاورت خانــه داشتـــم
کــاش می فهمیـــــــــــدی صداقـــت ی را که در حرفــم بـود
و در نگاهــــت نبــود
رفتــــی و گریـــه هـایم را ندیــدی
و حتـی نفهمیـــدی مــــــــــــن تنهــا کسـی بـودم که.....
قصـــــه به پـایــان رسیــد
باران

خواستـم بگويـم تنهايـم
اما نگاه خندانت مــرا شرمگين کرد
چـه کسي بهتراز تو...؟
دليـــــل تنهاييم را تازه فهميدم وقــــتي محبت کردم وتنها شدم
وقــــتي دوست داشتم و تنها ماندم…
دانستــــــم
بايد تنـــــها شد و تنــــها ماند تا خــــــدا را فهمــــيد

بارون کــه میزنه باز جای خالی تـــو درد مـــی کنه
تــو کــوچه های شــــهر می فهمم اینو من
تــــنهایی آدمـــــو ولـــگرد مـــی کنه
مــن هـــنوز نــــگرانتم وقــــتی که بارون میباره
نــــکنه اون کــه باهاته یه روزی تــــنهات بذاره
ديوانگي شاخ و دم ندارد
همين که ساعتها و روزها
به فکرو خيال کسي هستي که به فکرت نيست
خود نوعي ديوانگيست

دلم لک زده براي يکبارهم شده
باران که مي بارد
تو در خيالم که نه
در کنارم باشي ...

کجايي بهترين من ؟
کجايي اي پر پرواز ؟
کجايي تو ؟ کجا ماندي ؟
چرا دوري ؟ چرا دوري و تنهايي ؟
بيا پايان غمهايم
بيا در اوج با من باش
مبادا بشکني پيمان
مبادا از دلم دوري کني يکدم
تو ميداني براي قصه هاي ما
نباشد خط پاياني
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در اين دنيا
به يادت مينويسم خاطراتم را

هميشه آدما بايد يکي رو داشته باشن تا
وقتي پکرهستي
داغوني
عصبي هستي
نپرسه چرا
فقط بگه
ديوونه پاشو بريم يک دوري بزنيم
دوسندارم تو حال ببينمت ...
بگذار زمانــه از حسادت بـترکـد
انگــشتان مـن
چــه بــه انـگشـتان " تــو " مـی آیند . . .
گاهی همه ی آنچه یک نفر میخواهد
تنها دستی ست برای گرفتن دستش
و قلبی برای فهمیدنش
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید